تعطیلات خوش گذشت؟!
|
ما تعطيلات نوروز خود را خيلي خوب و زيبا گذرانديم. اول نشستيم سر سفره و عين بز زل زديم به هفت سين، در صدا و سيما يک آقايي که به قول بابا گردنش را تبر نمي زد داشت با يک عدد گل شمع هايي را خاموش مي کرد و مثلا مي گفت اين شمع غيبت بود، اين شمع تهمت بود و اينطوري کاري کرد که ما سال نو را بدون گناه آغاز کنيم که خيلي زيبا بود و جاي تشکر داشت. وقتي سال تحويل شد ماهي قرمز نه تنها نايستاد بلکه يک باله اش را جلويش گرفت و بيلاخي به من و بابا حواله کرد که جاي شما و هفتاد ميليون هموطن خالي بود. بعد رييس جمهور آمد و پيام داد و قول داد که حتما امسال نسيم مهرورزي را به کار بيندازد که بابا گفت خدا به خير کند که ننه پريد بهش و گفت: مگه رييس جمهور يخچالت نداد، گازت نداد، همزن برقيت نداد، تيغ ژيلت توربو نداد، مگر وقتي آمد ولايت مان تو عين ميمون تارزان از پاترولش نرفتي بالا که با کون خوردي زمين، چرا غيبتش مي کني؟ همين الان شمع غيبت را خاموش نمودي؟ بابا گفت چرا زن، همه را داد. اما نفت را سر سفره ي ما نياورد. من دوست داشتم الان نان و بوقلمونم را توي نفت بزنم بخورم. ننه گفت مرد! مگر کور بودي نديدي امسال زمستان هيچ کشور در حال توسعه اي برق و گاز نداشت و ما به آنها نفت داديم تا خود را گرم کنند، رييس جمهور نفت اش کجا بود؟ بابا که بغض گلويش را گرفته بود رو به ننه گفت: زن! تو حتا مرا از مجيد مجيدي هم بيشتر تحت تاثير قرار دادي. مرا ببخش. بعد بابا مرا بوسيد چون عيد بود و خواست ننه را هم ببوسد که ننه گفت: مرد دست از اين لش بازي ها بردار. با اين کارهايت آقاي ارشاد هيچوقت به اراجيفي که اين بچه مي نويسد مجوز نخواهد داد. بابا گفت اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار، اگر هم مجوز بدهد کسي حق چاپش را نخواهد داشت پس چه بهتر که ندهد. و با چشماني که از آن خون مي چکيد به ننه ي بيگناه من نزديک شد که ننه جيغ و داد کرد و همسايه ها و گشت ارشاد ريختند و بابا را کت بسته بردند. فردا صبح که بابا آمد و از ننه عذرخواهي کرد ما وسايلمان را بار ماشين کرديم تا به شمال برويم. من شمال را خيلي دوست دارم البته بابا قول داده اگر سياست هاي اقتصادي دولت تغييري نکند و متري صد هزار تومان برود روي قيمت زمين هايمان در پسغول آباد و پشگل دره که پدربزرگ آنها را هفتاد سال پيش سنگ انداز خريده بود تا گوسفند بچراند سال ديگر ما را ببرد آنتاليا که خيلي شمال است و آنجا ننه هاي ديگران کون لخت مي گردند و باباها صفا مي کنند. راستي ما آن شب ساعت دم مستراح را يک ساعت جلو برديم ولي خروس مان انگار به مصوبات مجلس بي اعتنا بود و ساعتش را جلو نبرده بود و صبح خواب ماند که ننه با دسته ي کلنگ به جانش افتاد و مي خواست او را شخصا سر ببرد و براي اعضاي شوراي روستايمان فسنجان حقي درست کند که بابا نگذاشت و گفت اين خروس مادرمرده به هواي پارسال بوده که ساعت را جلو نبرديم. ولي ننه گفت مگه فکر کرده اينجا سوييسه که قوانينش مال صد سال پيش باشه و هر سال به روز نشه. من تا با اين فلان فلان شده اکبر جوجه درست نکنم ول کن نيستم. که بابا خواست دست ننه را بگيرد که يک دفعه گشت مبارزه با مفاسد اجتماعي آمد و بابا و ننه و من و کلنگ مان را که دست ننه بود گرفتند و بردند و تا خروس نيامد و ماوقع را تعريف نکرد ولمان نکردند. فردايش ما رسيديم شمال و دريا خيلي زيبا بود و ماهي ها و نهنگ هاي درياي خزر هرچه زمزم خانواده خورده بودند انداخته بودند توي ساحل که خيلي خشنگ بود و از کنار دريا که آمديم همه جا ويلا بود و شاليزارها را خشک کرده بودند و ويلا ساخته بودند که بابا گفت اگر برنامه ي عمراني همين جور به عمران و آبادي شاليزارها ادامه بدهد تا چند سال ديگر از چلو خبري نخواهد بود و بايد بوقلمون مان را خالي خالي بخوريم. که من گريه کردم چون بوقلمون خالي را دوست نمي دارم. بعد فردايش خواستيم برگرديم ولايت مان چون از ويلايي که بوديم به هر طرف که مي خواستيم برويم ترافيک بود و ننه با قفل فرمان توي مخ بابا مي زد که مرد حسابي حواست نبوده ما را آورده اي تهران و هرچه بابا مي گفت هرجا که ترافيک بود که تهران نيست ننه ول کن نبود و تا بابا با دليل و برهان براي ننه ثابت نکرد که به دليل تلاش هاي شبانه روزي عوامل شهرداري، شهر تهران در ايام نوروز معضلي به نام ترافيک ندارد دست از زدن برنداشت. چون تهران ترافيک نداشت رفتيم تهران و فرداي آن روز از کاخ سعدآباد ديدن کرديم که بسيار آموزنده بود. توي کاخ، بابا به تخت خواب شاه نگاه کرد و گفت مردک خجالت نمي کشيده با فرح مي خوابيده؟ که ننه به او چشم غره رفت ولي از گشت ارشاد خبري نشد. توي کاخ شاه همه ي لوسترهاي بزرگ را با لامپ کم مصرف روشن کرده بودند و من به بابا گفتم شاه عجب خائن صرفه جويي بوده که بابا زد پس گردنم و گفت کره خر! زمان شاه ملعون حتا شمع کم مصرف هم اختراع نشده بود چه برسه به لامپ کم مصرف. بعد برايم توضيح داد که زمان شاه چقدر ما عقب مانده بوديم و هنوز پژو آر دي اختراع نشده بود، دي وي دي اختراع نشده بود، ايران استراليا را نبرده بود، کسي نمي دانست زمين به دور خورشيد مي گردد و همه فکر مي کردند خورشيد دور زمين مي گردد، ويندوز ايکس پي نبود و شاه عامل اين همه عقب ماندگي ما بود. بعد من يک عده را ديدم که مثل ميمون تارزان از يک جفت چکمه ي گنده بالا مي رفتند و با آن عکس مي انداختند که بابا گفت آن ها کفش هاي باباي شاه است که جا گذاشته که خيلي بزرگ بودند و اندازه ي کفش هاي گاليور بودند و من فهميدم باباي شاه حتا از غول جک و لوبياي سحرآميز هم گنده تر بوده. بعد برگشتيم خانه. وقتي به خانه رسيديم صدا و سيما داشت فيلم کشوري براي پيرمردها نيست را نشان مي داد که من به بابا گفتم بابا ديدن اين فيلم براي بچه ها اشکالي ندارد؟ که بابا گفت نه. اگر داشت صاحاب صدا و سيما حتما آن را نشان نمي داد. وقتي آن آقا بده توي فيلم دويست نفر را کشت. به بابا گفتم هنوز هم ديدن اين فيلم براي بچه ها ايرادي ندارد؟ بابا که رنگش پريده بود گفت: نه. اگر داشت که صاحاب صدا و سيما... وقتي آن آقا خونسرده صد نفر ديگر را هم کشت گفتم بابا هنوز هم ايرادي ندارد؟ بابا که زير لحاف مخفي شده بود گفت نه. پسرم اين فيلم را ببين تا بفهمي آمريکا چه جاي بديست و در آن جايي براي پيرمردها نيست. گفتم بابا مهدي آذريزدي گفته مرا ببريد آسايشگاه کهريزک چرا پيرمرد را نمي برند کهريزک، اينجا که آمريکا نيست؟ که ننه دمپايي را پرت کرد طرفم که: يک مقام آگاه گفته تا مهدي آذريزدي را تحويل آسايشگاه کهريزک واشنگتن دي سي ندهيم ول کن نيستيم، مگه ما چي مون از نجات سرباز رايان کمتره؟ که من رفتم پشت بابا که از ترس فيلم داشت ناخن هايش را مي جويد قايم شدم. چند روز بعد بازي ايران با کويت بود که خيلي زيبا بود و بابا علي دايي را نشانم داد و گفت پسرم سعي کن مانند او اسطوره باشي، چون ده سال دل ما را شاد کرده تا ده سال ماتحت ما را پاره نکند ول کن تيم ملي نيست. گفتم چشم پدرم ولي من فوتبال را دوست نمي دارم. من کتاب دوست مي دارم که ننه با کتاب مستطاب آشپزي زد توي مخم که اي پسر تو نه مثل البرادعي دکتر مي شوي نه مثل علي دايي، مهندس و حمالي مي شوي فتوکپي بابات. بابا خواست اعتراض کند که گشت مبارزه با اراذل و اوباش ريخت توي خانه و من و بابا و ننه و کتاب مستطاب آشپزي را بردند و بابا را به خاطر خريدن کتابي که مجوز ارشاد داشت از کتابفروشي اي که پروانه ي کسب داشت با پولي که امضاي رييس بانک مرکزي را داشت آنقدر در بازداشت نگه داشتند تا سيزدهش در شد. پايان |


